مهیارجونمهیارجون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

سیدمهیار قدمگاهی

دیدن یه فرشته کوچولو

عزیزم امروز عصر  رفتیم  دیدن امیرعلی جون نی نی خاله سمانه آنقدر اذیتمون کردی . دلیلش و نمیدونم شاید یه مقدار به خاطر توجه من و بابا به نوزادها هستش یا کلا متوجه نمیشی که خیلی اسیپ پذیر هستن اما این دومین دفعه ایی که ما میریم دیدن یه فرشته کوچولو و تو این کارهارو میکنی دفعه اول دیدن ابوالفضل پسر عمه بابا بود تا چشمت افتاد به نوزادشون که تو بغل من بود یه ماشین دیوونه داشتی که دست بودو هرجامیرفتیم همرات بود گذاشتی رو صورت کوچولو ابوالفضل برای همین این دفعه به بابا سپردم هوای تو رو داشته باشه اما مدام از دست بابا فرار میکردی به سمت من ونینی خاله سمانه.   ...
27 مرداد 1392

بدون عنوان

عزیزم امروز مهمونی خونه دایی سید علی دعوت بودیم از صبح گریه میکردی نریم شدیدا از محمد اقا پسردایی بابا جون میترسی اونجا که میریم شیطونی تعطیل میشه کار زشت حرکت نابجاهم نداری عزیزم میشینی کنار ما و تکون نمیخوری به اصرار نهار میخوری بازی میکنی ....  
27 مرداد 1392

قصه تکراری اسب و مهیار

باز هم دیدن اسب و داستان تکرای ما با تو عزیزم اخه از اینکه تنهایی هم بری طرفش میترسی چه برسه به اینکه سوار بشی گلم ولی باز تا چشمت به اسب میافته اسرار میکنی سوار بشی ولی همراه یه نفر دیگه به سجاد بابا و حسین اقا اسرار میکردی باهات سوار اسب بشن بالاخره بابا مغلوب  شد و با بابا جون سوار شدی
27 مرداد 1392

قصه تکراری اسب

نزدیک ارامگاه عطار نیشابور باز اسب و گریه های مهیار دیگه الان ازت که میپرسیم مهیار میخوای چکاره بشی میگی سوارکار خیلی به اسب علاقه داری عزیز دلم تصمیم گرفتیم یکم بزرگتر که شدی ثبت نامت کنیم کلاس سوارکاری واست دو سه جا هم تماس گرفتم گفتند حداقل باید ده سال داشته باشی مامان جون ...
27 مرداد 1392